مستقیم وب
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ

خودخواهی های یک مرد

همشهری جوان، هر هفته، در صفحه اخرش با یک نفر مصاحبه میکند. یک نفر که یک جورهایی شناخته شده است. سوالهای مصاحبه همیشه یکسان است. چند تا سوال مشخص که هر هفته از مهمان پرسیده میشود. مثل این که : طولانی ترین روز زندگی تان کِی بوده؟اگر اخرین بازمانده زمین باشید چه میکنید؟ اگر یک روز به پایان زندگی تان باشد از چه کسی عذر میخواهید؟ تجربه اولین عشق؟ و چند تا سوال دیگر... از پاسخهای مهمان این هفته، که سن و سالی را پشت سر گذاشته اند چنین بر میامد که طولانی ترین روز زندگی شان روز عقد و عروسیشان بوده که عاقد دیر کرده. البته این عشق همان اولین عشق بوده که به ازدواج هم ختم شده و چند سال بعدترش هم به جدایی! طبق گفته خودشان ((قبل از ازدواج میخواستم کسی را که دوست دارم برای خودم داشته باشم.بعد از ان فهمیدم، شوهر بودن و بعد پدر بودن و...چقدر برای یک جوان بیست و پنج ساله مسئولیت سنگینی است.قبل از جدایی فکر کردم اگر جدا شوم، از زیر بار مسئولیتها رها میشوم و میشوم یک مرد مجرد چون زمان دانشجویی....)) در ادامه پاسخ ها میگویند:(( اولین عشق چنان در روحم جا خوش کرده که هر عاطفه ای که پیش میاید با ان مقایسه میشود و طبیعتا کم میاید.هرکس دیگری هم در زندگی پیدا شد، ان اولی نبود و حالا شاید انی که امروز با من زندگی  عاطفی دارد دلخور شود، ولی دلم میخواهد فریاد بزنم که هیچ عشقی عشق اول نمیشود...)) بیچاره عشق اول و بیچاره تر عشق اخر!  والا خود خواهی هم حدی دارد!...

 

نویسنده : نگین نادری : ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱٦
Comments نظرات () لینک دائم

نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :