مستقیم وب
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ

مادر

سوار تاکسی که شدم خالی بود. بعد از دقایقی دو نفر دیگر هم سوار شدند. یکی دختر خانمی که کنارم نشست و دیگری پیرزن شیرینی که رویش را با چادر کیپ گرفته بود و جلو کنار راننده نشست. و همین که نشست راننده شروع کرد محترمانه با وی صحبت کردن که مادر شما پیر ها برکت زندگی ما جوان تر ها هسنید . ارزش و احترام دارید. خودم مادر خیلی پیری دارم که در روز پدر ( که چند روز قبل ترش بود) یک عرقگیر سفید مردانه به من هدیه کرد و من با این که هدایا بیشتر و بهتری از همسر و فرزندانم دریافت کردم، اما ان عرقگیر را تن کردم و کلی هم کیف کردم و سر تا پایش را بوسه باران کردم و چه حالی کردم.در همین لحظه دختر کنار دستی ام که اشک از چشمانش جاری بود گفت اقا برادر من زده سر مادرم را شکسته و غرق به خونش کرده. چه تفاوتی است میان شما و برادرم! و بعد هم گفت که پیاده میشود و اقای راننده گفت به مادرت بگو که نفرینش نکند، دعایش کند که به راه راست هدایت شود. و من با خودم فکر کردم بر فرض که ان مادر، پسر را نفرین نکند. پس این تفاوت چه میشود؟ کجا میرود؟هنوز هم که هنوزه وقتی یاد ان پسر ناسپاس می افتم پشتم از ترس عاقبتش میلرزد.خدایا پناه میبرم به تو.

 


نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :