مستقیم وب
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ

پشت بام و شب پرستاره

وبلاگ عزیزی را میخواندم که در مورد رنگین کمان نوشته بود. این که مدتها از اخرین باری که رنگین کمان را دیده بوده گذشته و دیروز اتفاقی در جاده ساوه ، رنگین کمان زیبایی را مشاهده کرده.برایش نوشتم که من این حس را در مورد یک اسمان پر ستاره دارم. این که این جایی که ما زندگی میکنیم و با شیوه ای که در زندگی پیش گرفته ایم، انگاری اسمان را فراموش کرده ایم چه برسد به ستاره هایش و چه برسد به رنگین کمانش!

بچه که بودم ،  شبهای تابستان روی پشت بام میخوابیدیم.غروب که میشد، بابا میگفت بروید و تشکها را پهن کنید.برای این کار با برادرم دعوا میکردیم این که کداممان برود.اما شب، خوابیدن روی تشک خنک شده با نسیم انقدر کیف میداد که هر چه بگویم کم است. زل میزدیم به اسمان پرستاره و شهاب ها را میشمردیم. هر که بیشتر میدید برنده بود.خیلی شبها هم پدر هندوانه یا طالبی میاورد بالا و همان جا روی پشت بام ،  قاچ میکرد و میداد دستمان.بچه های این دوره زمانه،که  لا به لای اپارتمانهای مشرف به هم گیر کرده اند وپشت بامهایی پر از کولر و دیش را دیده اند لذت یک خواب شبانه ی شیرین بر پشت بام خنک زیر اسمان پر ستاره را هرگز درک نخواهند کرد.حیف . یادش برای ما به خیر.

 


نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :