مستقیم وب
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ

دوستی ناب

دوستی داشتم از ان دوستهای دوست داشتنی از ان نابها و کمیابها از انها که اگر بود، امروز مثال بارزی بود برای این جمله که همه چیز تازه اش خوب است الا دوست که کهنه اش.

اشنایی مان از دبستان اغاز شد.بعد که با هم همکلاس شدیم دوست هم شدیم و این دوستی روز به روز عمیق ترشد.خانه شان سر راه مدرسه بود و من هر روز برای رفتن به مدرسه باید از جلوی خانه شان میگذشتم.معمولا دیر از خواب بیدار میشد.برخلاف من که قرار در ساعت هفت یعنی دقیقا هفت.نه پنج دقیقه به هفت و نه هفت و پنج دقیقه.دوره راهنمایی مسیر مان برعکس شد و او بود که باید از جلوی خانه ما میگذشت. بارها شد که راهم را کج کردم به در خانه شان رفتم و او را که در رختخواب با خواهر های دیگرش خوابیده بود بیدار کردم و بعد او بود و هول هولکی حاضر شدنش.در طول سال چند باری هم اوبرای جبران مافات زودتر بیدار میشد ومیامد دنبال من.

برای درس خواندن زیاد خانه هم میرفتیم و البته بیشتر حرف میزدیم و حرف میزدیم.درسهامان خوب بود. رقیب بودیم در شاگرد اولی و دومی. رقیب بودیم و رفیق از ان بی کلک هایش..

سفید رو بود از انها که میگویند رویشان مهتابی است من اما گندمگون معمولی. به گمانم در کنار او تیره تر جلوه میکردم. محال بود برای خرید ویا گشت و گذار بیرون برویم و یک نفر غالبا مذکر در حال خواندن اهنگ ای سفیدا ای سیاها از کنارمان نگذرد. سال اخر دبیرستان تغییر رشته داد برای رشته پزشکی و من همان ریاضی ماندم و این سر اغاز جداشدن راهمان بود و جداشدن زندگیمان. من همان سال اول قبول شدم و او یک سال بعد پزشکی در شهری نزدیک. چهار سال گذشت و درسم تمام شد اما مگر پزشکی خواندن به این سادگی ها تمام میشد مگر وقت ازاد در ان پیدا میشد.چه روزهایی که ارزو میکردم درسش تمام شود و کارش سر و سامان یابد تا با هم رفت و امد خانوادگی کنیم.نیاز من به او بیشتر بود تا نیاز او به من.او سرشار از انرژی بود و بلبل زبانی. همان سال اول یکی از همکلاسهایش عاشقش شد و با هم ازدواج کردند من هم با یکی از خواستگارانم ازدواج کردم.

یک ماه بود که فرزند دومم به دنیا امده بود .یک روز ظهر جمعه تلفن زنگ زد. نمی دانم به حس ششم اعتقاد دارید یانه. اما من دارم .یعنی اگر هم نداشتم ان روز ایمان اوردم به ان حس غریبی که خطرها را بیشتر حدس میزند. گفتم که تلفن زنگ زد. موقع برداشت گوشی در کسری از صدم ثانیه از ذهنم گذشت که فوت کرده است .زود خودم با خودم گفتم دیوانه شدی ها.

خواهرش بود. حالش را پرسیدم . گفت که فوت کرده است.چه حالی شدم من...

تصادف کرده بود. دنبال مطب میگشت. تخصصش را تازه گرفته بود. زنان و زایمان.یک پسر به دنیا اورده بود.با زایمان طبیعی و با درد بسیار.موقع زایمان همسرش بالای سرش بود. دیدن نوزادش که رفتم با شوخی پرسیدم  چطور است که شما دکتر ها ما را سزارین میکنید و خودتان طبیعی بچه دنیا میاورید؟ شوهرش عاشقش بود و مادر شوهرش دوستش داشت.زود بود که برود. وجودش برای دنیا لازم بودلازم تر از من و خیلی های دیگر.امان از این دنیا که حساب و کتاب هایش هیچ جور با عقل مغرور و فضول جور در نمیاید. ادم هایی را میشناسم که با حساب و کتاب هاب همان عقل، اضافی اند انگل اند، بس که میازارند دل را روح و روان را دیگران را، اما به گمانم پیمانه عمرشان حالا حالا ها جا دارد که پر شود حالا حالا ها...

خدایا به نادانی های ان عقل رحم کن وراضی اش دار به رضای خودت. میدان م جای خوبی است دوستم را میگویم بیش از بیست بار خوابش را دیده ام...روحش شاد.

 


نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :