مستقیم وب
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ

قضاوت با خودتان...

پرده اول: اقای میم هنوز هجده سالش نشده بود که مادرش را ازدست داد . خودش ماند و دو برادر و یک پدر معلم. چند سال بعد پدر همسری اختیار کرد.این همسر از شوهر قبلی اش که فوت کرده بود دختری داشت.پدراقای میم خانه ای دو طبقه اختیار کرد تا طبقه ی اول خودش و پسرانش باشند و طبقه ی دوم همسر جدید و دخترش و البته  همه در کنار هم یک خانواده ی جدید تشکیل دهند.سالها بعد پسر اول  با دختر نامادری اش ازدواج میکند و چند سال بعدترش اقای میم همسر یکی از دختران فامیل ما شد و یکی از خانواده های خوشبخت فامیل را تشکیل داد.بس که عاشق مهربانی ها و توجه های  همسرش است و دوستش دارد.

پرده دوم:مدتی بود که کلاس ورزش میرفتم. در کلاس خانمی بود که چشم چپش مشکل داشت.یعنی اصلا عنبیه و مردمک نداشت.کاملا سفید بود و با این همه چیزی که عجیب بود این بود که زیبا بود .چند وقت بعدتر در تابستان باز هم همدیگر را دیدیم.دخترانمان یک جا کلاس نقاشی میرفتند و چون تا اتمام کلاسشان منتظر بودیم هم صحبت هم شدیم.گفت که در بچگی در حال بازی با برادرانش دچار سانحه شده .از حرفهایش فهمیدم که خوشبخت است و زندگی مشترک خوبی دارد و البته تاکید کرد که همسرش  در بچگی مادرش را از دست داده  و شیفته ی مهربانی ها  و توجه های اوست.او فرزند دومش را باردار بود.

پرده سوم:دختری را میشناختم بی بهره از زیبایی خدادادی اما نجیب و سر به زیر . در کار خانه ای کار میکرد. پولهایش را جمع کرده بود و برای خودش خانه  خریده بود.  یکی ازکسبه محلشان شاگرد خوبی داشت که شب ها در همان مغازه میخوابید. بزرگ شده ی پرورشگاه بود.صاحب مغازه  بانی ازدواج این دخترو پسر شد. انها امروز زندگی خوبی دارند. کلی پیشرفت کرده اند و یک پسر شاخ شمشاد هم دارند.

پرده چهارم:مردی که پنجاه سالش شده و مامانم مامانم از دهانش نمیافتد!در شانزده سالگی پدرش را از دست داده و مادر عمرش را برای بزرگ کردن بچه ها گذاشته است ان هم نه یک بچه که نه تا! ودر عوض اطاعت بی چون و چرایشان را طلب کرده است.مادر سالاری مطلق...پای درد دل همسر این مرد که نشستم دانستم که عمر زندگیشان خیلی وقت است که سر امده هر چند که همچنان ادامه اش میدهند!


نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :