مستقیم وب
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ

تاوانِ زیبایی! ( داستان کوتاه)

  قطار مترو خلوت است. صندلی ها پر هستند و تک و توکی این گوشه و ان گوشه ایستاده اند.رو به رویم پیرزنی ریزنقش و تر تمیز نشسته.روسری ساتن بر سر دارد با گره ای کوچک زیر چانه و لبهای قیطانی که گرد پیری گرفته اند. نگاهش میکنم  و یاد پیرزن های فیلمهای هالیوودی میافتم. اگر به لبهایش کمی رژ قرمز زده بود، میشد مثل انها.

نگاهمان که با هم تلاقی کرد گفت: زن زیبا تنها میماند.

با شوخی گفتم: نه مادر. این دوره زمونه چیزی که زیاد است ، دختر خوشگل!  ماشالا  تنها که نیستند هیچ، سرشان شلوغ هم هست!

درحالیکه سرش را بالا می اورد دوباره گفت: زن زیبا تنها میماند.

چیزی نگفتم... انگارمشابه این حرف را جایی شنیده ام...کجا؟!... آها، رسواییِ ده نمکی. توی دلم اَهِ چندش اوری میگویم ! از ده نمکی و فیلمهایش متنفرم. ده نمکی و جمله قصار! به نظرم پیرمرد دانای این فیلم یک جایی میگوید: تاوان زیبایی تنهایی ست.

قطار خلوت تر شده است. پیرزن ایستگاه " شهید مدنی" پیاده میشود. به هم نگاهی میاندازیم و من به احترامش درجایم نیم خیز میشوم. قطار راه میافتد. به حرف پیرزن فکر میکنم. یاد مادر بزرگ خدا بیامرزم می افتم. سواد نداشت اما معدنی بود از ضرب المثلهاو قصه های فارسی. دیوار را دیفال میگفت.خوب که فکر میکنم میبینم از دهانش شنیده بودم: خانم فاطمه زهرا برای زنهای زشت دو رکعت نماز خوانده است.

صدای زنی که در قطار ایستگاهها را اعلام میکندمتوجه ام میکند که به مقصد رسیده ام. باید پیاده شوم. با خودم فکر میکنم جمله مادر بزرگ و جمله پیرزن ازنظر مفهومی  عکس و نقیض هم اند . نقیضِ نقیضِ هر جمله ای با خود ان جمله برابر است...اَه ولش کن .اصلا چرا باید تاوان زیبایی تنهایی باشد؟ احتمالا باید از ده نمکی بپرسم ! وای خدای من... نه....

و مریلین مونرو! اگر که میشد...

 

 


در احوالات مترو سواری

دیروز رفته بودم خرید. این روزها همه جا شلوغ است و تا شب عید شلوغ تر هم میشود.مخصوصا مترو که شلوغی بیش از حدش مرا به وحشت میاندازد. خود ازدحام  و شلوغی که نه. جمعیت زیاد در فضایی کوچک که در حال دویدن اند. انگار که فیلمشان را تند کرده باشی.

چون اول خط سوار مترو شدم نشستم. کنار دستم خانمی نشست که نیمه های راه گوشی اش زنگ خورد و بلند بلند شروع به تعریف کرد که روز قبلش رفته اند خرید عروسی دخترش. داماد میخواسته دو میلیون حلقه بخرد که با پیشنهاد او دو میلیون و هفتصد هزار تومان، یک سرویس  سبک گرفته اند برای عروس. یک اینه و شمعدان و کنسول و  کت شلوار برای داماد. شب که برگشته اند خانه خواهر داماد زنگ زده که شما گفته بودید عروسی نمیخواهید حالا این کار ها چیست که میکنید؟ ... و عروسی به هم خورده بود و ان روز  رفته بودند که خرید ها را پس بدهد.

هر چند یک طرفه نمیتوان به قاضی رفت اما چیزی که هست این است که یک ازدواج به همین راحتی  به هم خورد رفت پی کارش! 


فروشندگی در مترو

فروشنده های مترو دیگر شورش را دراورده اند.تعدادشان بعضی وقتها از مسافر ها هم بیشتر میشود و گاهی که مسافری طاقتش طاق میشود و اعتراضی میکند،فغان و ناله میکنند که چرا نان بری میکنید؟برویم دزدی! از نظر احساسی ادم در میماند!شاید واقعا راست میگویند! اما مترو که جای دست فروشی نیست.کار به جایی رسیده است که  گاهی زنانی با پوشش سر محلی کیسه خواب امریکایی می فروشند!!! بیشتر بیشتر تقصیر ما مسافرهاست که از ایشان خرید کرده و میکنیم و کار بارشان را رونق میدهیم.خانمهای فروشنده که جمع نشدند هیچ، چشممان به جمال اقایان فروشنده هم در واگن های بانوان روشن شد! اول مسن ترهایش امدند ،ان هم وقتی خلوت بود.حالا جوانتر ها هم میایند و در شلوغی بسیار محترمانه عذر خواهی میکنند تا راه باز کنند و تا ته واگن بروند!نمیشود که مسئولین حراست با چوب و چماق دنبال فروشنده ها  کنند! هرچند که بیچاره ها کرده اند و من هم دیده ام! دختری کتانی به پا  با یک کوله پشتی که چنان میدوید که عاجز شده بودند از گرفتنش. این معضل تنها یک راه چاره دارد، از این فروشنده ها خرید نکنیم. از این فروشنده ها خرید نکنید.


نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :