برای من

ندیده امت و نمی شناسمت

از تو نیم رخی دیده ام در تاقچه ی نوشتههایت که می دانم تو نیستی

از تو طرحی در خیالم کشیده ام که از نگاه تو خالی است

شاید ارام و ناشناس در رهگذار خیابان بارها از کنارت گذشته باشم اما،

انچه از تو در تار و پود دلم نقش بسته است مشتی واژگان بیش نیست

واژه هایی که خط یه خط روح تو را در لایه لایه ی نگاهم به تصویر کشیده است

تو را از میان واژه هایت میشناسم

من این واژه ها را دوست دارم

من ان دستها را که در فضای مجازی دلم را به بازی گرفت دوست دارم

و نازکی نگاهی که واژه ها  رایکی یکی کم و زیاد میکند

و نگران چیدمانیست تا همراهان را خوش بیاید

و خوب میفهمم فیلمی را که بارها و بارها دیدی

تا چیزی از ان را بگویی

که میان زیبایی روح تو و قاب نمای سینما مشترک است

دوست من تو را ندیده ام

اما من تو را میشناسم

شاید بهتر شاید بیشتر از خودت 

پی نوشت: مدت سه سال عضو یک فروم سینمایی بودم.موقع خداحافظی با ان، یکی از اعضا این شعر گونه را برایم نوشت.

/ 0 نظر / 4 بازدید