ماجرای یک مهمانی

دیروز جایی مهمان بودیم با میزبانی اصالتا ... که  مرد سالار بودنشان گوش فلک را کر کرده است. خلاصه پسر بزرگ میزبان برای ناهار  دیر کرد و جماعتی گشنه و تشنه ، منتظر که ناهار را بخوریم نخوریم ! حاج خانم فتوا داد که تا امدن فلانی ناهار بی ناهار. ساعت چهار اقا سلانه سلانه تشریف اوردند و خوشحال و خندان که مامان من پسردوست است! و من هم گقتم برای همین است که  الان دور این سفره هشت تا!  دقیقا هشت تا دختر خوشگل ضد مرد نشسته که سن ازدواجشان یا گذشته و یا دارد میگذرد و بزرگترین و تنها ترین افتخارشان هم همین ازدواج نکردن است ...برای این طور ادمها فقط میشود تاسف خورد. هم مردهاشان و هم زن هاشان. خدا به راه راست هدایت شان کند لبخند 

/ 3 نظر / 6 بازدید
شادمانه

چه زجری شما تو از بودن تو اون جمع می کشی؟!!

نیلوفر

چقدر اینا سخت میگیرین به خودشون. والااااااااا [متفکر]