چشم

نام کتابیست از ولادیمیر ناباکوف. داستانی از چند ادم اهل روسیه که پس از جنگ جهانی دوم به المان مهاجرت کرده اند. اما بیشتر از  همه داستان اسموروف جوان است و علاقه اش به وانیا. اما نه به این سادگی که فکرش را بکنید!  ماجرا شبیه داستان های پلیسی است و خود نویسنده در مقدمه کتاب از وجود یک راز در قصه خبر داده و بیان کرده، تنها کسانی از خواندن داستان لذت میبرند که خیلی زود به راز ان پی ببرند. من که خیلی سریعتر از انچه فکر میکردم به راز داستان پی بردم و به نظرم امد که ای کاش نویسنده درباره ان اصلا حرفی نمیزد و کشفش را به خود مان واگذار میکرد.

  (( در هر حال انسان برای خوشبخت زندگی کردن، باید گه گاه لحظاتی سرشار از گنگی و پوچی کامل را تجربه کند.))

(( ... من دریافته ام که تنها خوشبختی این دنیا نظاره کردن است، تحت مراقبت داشتن، مشاهده و بررسی خود و دیگران. در این که هیچ چیز نباشی به جز چشمی درشت، کمابیش شیشه مانند، چشمی خون گرفته و خیره. ))

/ 3 نظر / 13 بازدید
نسیم

نگین جان ممنون از لطف و همدردیت. امیدوارم با دعای خیر شما دوستان اوضاع به خوبی پیش بره. فیلم و کتابی هم که معرفی کردی رو حتما تهیه میکنم. برای این روزهای بیکاری من گزینه خوبی هستن.

امین

انسان بودن یعنی ناظر بودن، بی قضاوت، صاف و ساده

آمارین

وای تورو خدا بگید راز کتاب چی بود. من خوندم و خیلی کلافه شدم اما خب نفهمیدم جریان از چه قراره. میشه توی پست که نگفتید اما اینجا بگید[خجالت]