بالاخره " صد سال تنهایی "

چند روز پیش ناهار کتلت داشتیم. رفتم که برای ناهار سبزی خوردن و نان بربری بخرم. معمولا خرید مایحتاج ضروری خانه با من نیست و ندرتا برای تهیه این جور چیزها بیرون میروم.نشان به ان نشان که از اقای نانوا پرسیدم  نان چند است؟ با تعجب گفت که حالا میپرسی نان چند شده؟ به گمانم خیال کرد دارم نوسان قیمتها را دنبال میکنم! خلاصه که ان روز با دو تان نان بربری و سبزی خوردن به خانه بازمیگشتم که مغازه ای توجهم را جلب کرد. هم لوازم التحریر داشت و هم کتاب. اما از هرکدام تعدادی. نه میشد که بگویی لوازم التحریری انچنانی است و نه میشد بگویی کتابفروشیست. از ان مغازه هایی که یک مدت اجاره اش میکنند که حالا ایا کارش بگیرد نگیرد. از کتابهای پشت ویترین. صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز توجهم راجلب کرد. خودش که نه، ترجمه بهمن فرزانه بودنش توجهم را جلب کرد. با اخم و دقت پشت ویترین مغازه خم شده بودم که مغازه دار در را باز کرد و خواست که به کتابهای داخل مغازه هم نگاهی بیاندازم. داخل شدم. انصافا همان تعداد اندک کتاب همه کتابهای ناب بودند .اما با چاپ هایی نه چندان با کیفیت. فروشنده اقایی بود سن و سال دار با موهای تقریبا سپید و البته سیگار به دست. از ان لاغرها که سیگار را با سیگار اتش میزنند و ارام و قرار ندارند. پرسیدم صد سال تنهایی  بهمن فرزانه چند است؟ گفت: چطور دلت می اید به جای اسم گابریل گارسیا مارکز، اسم کتاب را با اسم اون بیاری؟! منظورش از اون، بهمن فرزانه بود. گفتم : همه عالم و ادم این کتاب را خوانده اند و من چون یک ترجمه مزخرفش را دارم هنوز نخواندمش.یعنی فقط یک سومش راخوانده ام و ولش کرده ام. بعد کتاب را برداشتم و او در وصف مارکز میگفت این که پدرش درامده تا توانسته کتاب را چاپ کند! نهایتا هم گفت: لیسانس ادبیات دارم و این جا کار میکنم.  درحالیکه پول کتاب را در میاوردم گفتم: منم لیسانس ریاضی دارم و به سبزی ها و نان های بربری توی دستم اشاره کردم. پس از کمی مکث و چند تا پک عمیق که به سیگارش زد گفت: همین یک لیسانس را داری؟ با تعجب نگاهش کردم. ادامه داد من دو تا لیسانس و دو تا فوق لیسانس دیگر هم دارم! فقط تشکر کردم و بیرون امدم .به گمانم رشته هامان را مقایسه کرده بود وگرنه که منظور من کلا چیز دیگری بود...

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
نیلوفر

چه ماجرای جالبی بوده. پر از نکته و اشاره و معنی. خدا رحمت کنه گابریل گارسیا مارکز را. به نظرم منم باید ترجمه ی تورا بگیرم بخوانم. من ترجمه ی کیومرث پارسای رو دارم

باران

من هم ليسانس رياضي هستم همين يه ليسانس هم بيشتر ندارم[چشمک]