گوسفند قربانی

رولد دال را با " سفر تک نفره " شناختم.داستان شیرینی که گوشه هایی از زندگی واقعی او را  در بر میگرفت.برهه ای از جنگ جهانی دوم که در نیروی هوایی انگلستان خدمت میکرده است. ان موقع این داستانِ نه چندان طولانی برایم فوق العاده دلنشین بود.بعدتر هایش دانستم که "چارلی و کارخانه شکلات سازی" تیم برتون هم  از روی داستان معروف او ساخته شده. چارلی و کارخانه شکلات سازی هم شیرین بود، هرچند ویلی ونکایش،کم  عجیب و غریب نبود.دیروز باز هم کتابی خواندم از رولد دال. " گوسفند قربانی ".کتابی مشتمل بر شش داستان کوتاه که عنوان خود را از اولین داستان گرفته است.داستانهایی قوی با تاثیر تلخ و ازار دهنده که من معمولا این مدل ماجراها را ترسناک می نامم.چیزی که اصلا انتظارش را نداشتم . والبته این عدم انتظار از عدم شناخت کافی من نسبت به جناب رولد دال نشأت میگرفت. شخصیت های اصلی همه این داستانها را ( به جز یکی) زن و شوهر هایی تشکیل میدهند که برخی شان  توانایی هِندِل زدن زندگی را از دست داده اند! و این هندل زدن زندگی هم اصطلاحیست من در اوردی از خودم . زندگ مشترک زورکی که باعث میشود به کارهای عجیب و غریبی دست بزنند.

 گوسفند قربانی، کاملا اشناست. همین که به گمانم هیچکاک فیلم کوتاهی از روی ان ساخته و هم این که یکی از ماجراهای  " شاید برای شما هم اتفاق بیافتد " تلویزیون خودمان تا حدودی با برداشت از ان ساخته شده. ماجرای مردی که قصد ترک کردن همسر باردارش را دارد و زن ،یک تکه گوشت بزرگ و یخ زده را بر سر مرد میکوبد و او را به قتل میرساند و گوشت را پخته و به خورد پلیسهایی میدهد که در به در دنبال الت قتل میگردند...

در مرد جنوبی با زن و شوهر عجیبی رو به رو هستیم که عاشق شرط بندی های عجیبتر هستند.شرط بندی بر سر انگشت کوچک دست!....

در راهی به بهشت ، زن وسواس رسیدن به موقع به قطار و هواپیما را دارد و مرد همیشه به عمد او را حرص میدهد، لِفتش میدهد و اعصاب زن را بر هم میریزد  و بالاخره یک روز زن، مرد را داخل اسانسور خراب رها میکند و خود را به هواپیمایش میرساند و به سفر چند ماهه میرود....

"خانم بیکسبی و پالتو پوست سرهنگ" نسبت به سایر داستانها گزندگی کمتری دارد و ماجرای تلخ و خنده داریست از خیانت های زن و شوهری...

اما در " ویلیام و ماری " ، مرد یعنی ویلیام، مرده است اما طی ماجراهایی وصیت کرده که جسدش در راه علم استفاده شود. یکی از دوستانش که پزشک ماهریست تقاضا کرده که مغز اورا از جسمش خارج کرده و با کمک دستگاه، روان و هوش او را سالم نگهدارد! این عمل موفق از اب در می اید.همسر ویلیام که متوجه میشود مغز  قدرت درک  دارد میخواهد که مغز را با تمام دم و دستگاهش به خانه ببرد تا تلافی ازارهایی که در زندگی از مرد دیده است را سر مغز بی نوا در بیاورد!....

/ 1 نظر / 14 بازدید
نیلوفر

چه جالب خوشم اومد از موضوعش [رویا]