ثریا در اغما

انقلاب و جنگ تازه اغاز شده و جلال اریان دراین اشفته بازار راهی فرانسه است. خواهر زاده اش ثریا در اثر تصادفی انجا به کما رفته و جلال اریان، میرود تا حال و احوال او را دریابد.مادر ثریا میگوید: (( من دختر بیچاره ام را پس از شهید شدن شوهرش به جایی دور از این جنگ، با اصرار و به دست خودم به مدرسه ای در یک شهر مرکز صلح و ارامش فرستادم تا زنده بماند...تا دیگر خودش را زیر رگبار مسلسلها و اتش انفجارها نیاندازد، انوقت او باید از دوچرخه بیافتد و از دستم برود.چرا؟

اگر چرا و جوابی هست من نمیدانم. نمیفهمم. از عقل من یکی خارج است .قسم میخورم))

ثریا در اغماست و جلال بلاتکلیف، در انتظار و به ناچار دم خور محفل ایرانیان مقیم فرانسه.چه احوالاتی دارند این دکتر و مهندس و تیمسار و نویسنده و شاعر فکل کراواتی که فرار را برقرار در ایران ترجیح داده اند. با ان دور همی هاشان و با ان ادا اطوار هاشان.که سلامشان چندان هم بی طمع نیست!

اولیش نادر پارسی، دوست قدیمی جلال اریان که تعریفش از جلال چنین است:(( تنها چیزی که این مرد در این دنیا بلده "باشه" است و "چشم" . اگر بهش بگویی جلال اریان امروز این گونی میخ را بگذار سر پیشونیت وبرو سر قله قاف، چون یک نفر اونجا واسه تابوتش میخ لازم داره میگه باشه، چشم...))

اخریش لیلا ازاده،، اشنای دور جلال، شمع محفل شب نشینی ها که همه او را میخواهند و او جلال را. که یک نامه کوتاه او وقتی با پیک روانه ی درب هتل جلال میشود میتواند تا مدتها گرما بخشش باشد. ان هم وقتی که تمام سرش پر است از صحنه های  خون و اتش اغاز جنگ در ابادان. کابوسهایی که برای ما هم تعریفشان میکند. بیخود نیست که کتاب سگهای جنگ از دستش نمیافتد. تاکید موکد بر سگهای جنگ! هر جنگ حتما سگهایی دارد!

 دلم میخواست عاشق جلال اریان میشدم و از چنگ لیلا ازاده، درش می اوردم. هرچند، دُم که به تله نداده است! همینش را دوست دارم . اما لیلای ازاده ،، با ان ازادیش، با ان سه چهار تا شوهری که کرده و زندگی اشوبش، با ان اعترافش برای جلال که (( شاید اگر گرفته بودیم الان اینقدر دوستت نداشتم!)) و نظر جلال در باره او که:(( حتی نمیتوانم به خاطرم خطور بدهم که لیلا ازاده ی خوشگل و جوان و ثروتمند وسالم، در پاریس بتواند تب کند چه برسد به عمل جراحی. درد مال من است و خواهرم در ایران و بچه اش در اغما.))

اغمایی که به فنا ختم خواهد شد...

ثریا در اغما - اسماعیل فصیح - چاپ اول 1362

/ 0 نظر / 21 بازدید