زمان

گاهی تو از زمان کولی میگیری و گاهی زمان از تو.

وقتی تو از زمان کولی میگیری، فبها المراد زندگی است. دهنه و لگام و افسار را چنان میبندی به سر تاپایش که جرأت نُطُق کشیدن نداشته باشد و ان وقت هر جور که دوست داری هدایتش میکنی. میشوی حاکم مطلق زمان. زمانِ لاکرداری که این جور وقتها، بد جور می تازد. مثل برق و باد.

 ولی وای از ان روزی که زمان از تو کولی میگیرد! ان وقت است که تبدیل میشود به " این زمان لعنتی " هی کِش می اید و تو کولی میدهی. امروز را به فردا، فردا را به پس فردا...و تو هی کولی میدهی... و بعد ناگهان میبینی که ای دل غافل، چقدر گذشته است و اب از اب تکان نخورده است.که این اب هم برای هر کس قدر دارد و اندازه ای . برای یکی یک قطره اب است. برای یکی، یک حوض و برای یکی، یک اقیانوس.

این که قدر و اندازه ات چقدر است؟ یک قطره، یک حوض یا یک اقیانوس، مهم نیست. مهم این است که نگذاری زمان از تو کولی بگیرد. باید راهش را پیدا کنی.  که (( زمان هر حفره ای را که بیابد با مایعی بدرنگ و بد بو پر میکند. ان وقت، روزگاری میرسدکه تو میبینی- دیدی -که همه چیز زیر سلطه زمان است، و تو دیگر نیستی.به ابزار بی اراده ای در دست زمان تبدیل شده ای، زمانی که با تهاجمش، همیشه، حسرت را تبلیغ میکند. حسرت به خاطر گذشته های باز نیامدنی را.* ))


*:نوشته داخل گیومه از نوشته های  نادر ابراهیمی است.

/ 2 نظر / 21 بازدید
مهدی

فعلا که هیچی ب هیچی هستش..

باران

تا حالا اینجوری به زمان نگاه نکرده بودم